| ||||||||||||||||||||||||||||||
جهاني شدن و اقتصاد بين الملل
اقتصاد سياسي جهاني شدن
آنچه در زير ميخوانيد، نخستين
بخش از مقالة "ريچارد هيگات" مديرمركز مطالعه جهاني شدن و منطقهگرايي و
استاد علوم سياسي و مطالعات بين المللي در دانشگاه "وارويك" انگليس تحت
عنوان " اقتصاد سياسي جهاني شدن: آيا گذشته ميتواند بيانگر زمان حاضر
باشد" است كه در آن از زاويه غيراقتصادي به بررسي پديده "جهاني
شدن" پرداخته شده است.
*********
مقدمه
اقتصاددانان
و به ويژه مورخين اقتصادي در چند سال اخير بحثهاي زيادي در اين باره كردهاند كه
آيا"جهاني شدن" يك پديده جديد است يا خير. بحثهاي آنها روي متغيرهاي
مشهودتر و قابل سنجشتري متمركز بوده است كه با استفاده از آنها ميتوانستند
دريابند كه آيا اقتصاد جهاني در پايان قرن بيستم بازتر از پايان قرن نوزدهم بود يا
خير. اين امر آنها را قادر ساخته است تا درسهايي از گذشته برگيرند. من به خصوص به
عنوان يك استاد علوم سياسي در همايشي كه عمدتاً از مورخين اقتصادي تشكيل ميشود،
نميخواهم وارد اين بحث شوم. بلكه ميخواهم نشان دهم بحثهايي كه درباره جهاني شدن
و پيوستگي و گسستگي اكنون با گذشته انجام گرفته فقط به بحثهاي فوق محدود و منحصر
نميشود. در ساير رشتههاي علوم اجتماعي هم بحثهاي شديدي درباره نو يا كهنه بودن
پديده جهاني شدن و درسهاي احتمالي گذشته وجود داشته است.
اينكه
برخي از اين بخشها غيرتجربيتر از بخشهاي اقتصادي به نظر ميرسد، تا حد زيادي
معلول پيچيدهتر و مناقشهبرانگيزتر بودن تعاريف جهاني شدن در رشتههاي غيراقتصادي
علوم اجتماعي است. به نظر من، اين ابهام تعريفي و درنتيجه ترديد تحليلي را در
مقايسه با بحثهاي كمي جزئينگر اقتصاددانان ميتوان يك مزيت تحليلي دانست. بعلاوه،
اين بحثهاي تجويزي و اغلب سياسي_اجتماعي درباره ماهيت جهاني شدن به فهم و شناخت
نحوه "مديريت" جهاني شدن بيشتر كمك ميكند تا بحثهاي فني و گاه بيحاصل
درباره ماهيت جهاني شدن به عنوان يك پديده اقتصادي محض.
بر
اين اساس، هدف نوشته حاضر بررسي يكي از عناصر بحث گستردهتر درباره جهاني شدن
است: ارتباط جهاني شدن با مفهوم مديريت (governance) . در اين راستا، من ميكوشم تا مفهوم مديريت در دو حوزه اقتصاد و
علوم سياسي را به هم پيوند بزنم، به ويژه از اين جهت كه در دهه آخر قرن بيستم
پيوند زدن بين جهاني شدن و مديريت به طور فزايندهاي رايج شد. در آن دوره، موضوع
مديريت و به خصوص مديريت فراسرزميني يا مديريت فراتر از مرزهاي دولتهاي ملي به
شدت تحت الشعاع تعاريف محدود و بسيار عقلاني، اقتصادي و اداري درباره نحوه تقويت
مشكل گشايي مؤثر و كارآمد به ويژه در حوزه سياستگذاري اقتصادي قرار گرفت. مديريت
از سياست جدا گشت و عناصر تجويزي، اخلاقي و رقابتي سياست ناديده گرفته شد.
در
قسمت اول نوشته حاضر دليل و ماهيت اين وضعيت و برخي از تبعات سلطه احتمالي اين
ديدگاهها براي شناخت و برداشت ما از آينده جهاني شدن را بررسي خواهم كرد. من نشان
خواهم داد كه از نظر تاريخي، اين اولين بار نيست كه شناخت مديريت (فراسرزميني) از
سياست جدا گشته است و اين امر نه تنها از عوامل فكري بلكه از عوامل اجتماعي- سياسي
نيز ريشه مي گيرد. مشخصاً، من نشان خواهم داد كه در برداشتهاي موجود، عناصر قوي
وجود دارد كه سابقه آنها به عصر استعمار اروپا برميگردد. پس از اين بررسيتاريخي
مختصر، تبيينهاي ديگري را درمورد مفهوم مديريت مطرح كرده و ميكوشم تا عناصري از
پيوستگي و گسستگي را در برداشت ما از اين مفهوم در طول قرن بيستم و قرن جاري- يعني
زماني كه بحث فزاينده درباره مديريت جهاني به صريحترين شكل با مديريت فراسرزميني
گره خورده است- نشان دهم.
البته
دردوران پس از جنگ سرد، در قاموس علوم اجتماعي و علوم سياستگذاري، مفهوم جهاني
شدن رايجترين و درعين حال مبهمترين مفهوم بوده است. در نوشته حاضر نميتوان به
مرور تعاريف متعدد آن- اعم از اقتصادي، سياسي، فرهنگي، جامعه شناختي يا انسان
شناختي- پرداخت. با توجه به هدف نوشته حاضر يعني ارتباط جهاني شدن و مديريت و تكيه
بيشتر من بر مديريت نه جهاني شدن، من از يك تعريف اقتصادي معيار درمورد جهاني شدن
استفاده ميكنم: وجود گرايشي به سوي همگرايي اقتصادي بين المللي، آزادسازي و
مقررات زدايي مالي در سطحي فراتر از حاكميت دولتهاي سرزميني. با چنين نگرش كلي،
تعريف من درباره مديريت هم بدين قرار خواهد بود: ترتيباتي- از كم نفوذ تا پرنفوذ-
كه به وسيله بازيگران مختلف براي پيشبرد، اداره، كنترل، تنظيم و تعديل جهاني شدن
بازار ايجاد ميگردد. البته، مديريت جهاني از پيشينه فكري و دستور كار سياست
گذارانه بسيار وسيعتري نسبت به مديريت محدود اقتصاد بين الملل در پايان قرن بيستم
برخوردار است. هر چند در نوشته حاضر به دستور كار امنيت جهاني نميپردازيم، ولي
قرن بيستم- به رغم شكست تلاشهايي كه براي تأسيس نهادهايي مثل"جامعه ملل"
انجام گرفت- شاهد رشد نهادهاي چند جانبه و منطقهاي بوده است كه يكي از محققان آن
را " قانونمند شدن" فزاينده نظم جهاني خوانده است.
مديريت فراسرزميني در
گستره تاريخ
مديريت
فراسرزميني پديده جديدي نيست. به طور خلاصه، بحثهاي اخير درباره مسأله امپراتوري
و نظم جهاني، نوعي مديريت فراسرزميني را به ياد ميآورد. تجربهها و مدلهاي مختلف
اقتدار پادشاهي كه حداقل به رم باستان برميگردد، در واقع نمونه هايي از مديريت
فراسرزميني با نامهايي ديگر است. ما در نوشته حاضر به رم برنميگرديم و جهاني
شدن(با هر تعريفي از آن) را هم شكل ديگري از امپرياليسم و جهانخواري نميخوانيم.
در غير اين صورت، يك منطق ساختاري و جبرگرايانه براي سازمان اقتصادي و سياسي
تاريخي و مدرن قايل شدهايم كه براي من خوشايند نيست. در عوض، من در اين مقدمه
بسيار كوتاه ميخواهم نشان دهم كه در دوره موردنظر اين همايش- از سال 1870 تا
كنون- ميتوان حداقل پنج دوره را از نظر مديريت فراسرزميني مشخص نمود. اين دورهها
در جدول شماره يك آمدهاند. در بقيه بخش حاضر به توضيح مختصر دورههاي اول تا سوم
خواهيم پرداخت و دورههاي چهارم و پنجم را در بخشهاي بعد به طور جداگانه و عميقتر
بررسي خواهيم كرد.
اين
دوره بندي هم بر اساس عناصر واقعي و عيني و هم بر اساس عناصر فكري و ذهني مبتني
است. عناصر واقعي و عيني عبارتند از مراحل كاملاً متمايزي كه در تاريخ اقتصادي و
سياسي دنياي مدرن وجود دارند. عناصر ذهني هم يكي از مضامين اصلي نوشته حاضر را
تشكيل ميدهند: تغييري كه در برداشت حاكم از مديريت فراسرزميني- به عنوان يك علم
خنثي و بيطرف درباره مديريت و سياستگذاري يا صرفاً به عنوان جنبهاي از يك فعاليت
وسيعتر و غيرقابل تفكيك زندگي انسان با تمام وجوه تجويزي و رقابتي آن كه آن را
سياست ميخوانيم- در دورههاي مختلف به وجود ميآيد.
مديريت
فراسرزميني در دوره اول يعني در عصر استعمار قدرتهاي بزرگ اروپايي نمونه بارز
تفكيك سياست و مديريت از هر دوجنبه نظري و
عملي بود. حتي اگر راهبردهاي حكومت غير مستقيم بريتانيا را با راهبردهاي حكومت
مستقيم فرانسه مقايسه كنيم، باز هم در هر دو برداشتي از حكومت ديوانسالارانه خنثي
و كارشناسانه وجود داشت كه در آن سياست – از لحاظ نظري- جايي نداشت. قطعاً، هيچ
برداشتي از سياست به معناي يك فرايند انتخاب رقابت آميز كه باعث تقويت نمايندگي
مردم و پاسخگويي حاكم گردد، وجود نداشت.
در
دوره دوم يا عصر استعمارزدايي پس از جنگ جهاني دوم، مديريت فراسرزميني تابع
برداشتهاي اجتماعي- سياسي ماكس وبر از اقتدار و دگرگوني شد، چيزي كه به طور وسيعي
به نظريه نوسازي معروف شد. در اينجا، عناصر اصلي عبارت بودند از انتشار فناوري و
سرمايه. در عين حال، بخشي از اين پديده نيز انتشار هنجارهاي اجتماعي – سياسي مدرن
غرب و به خصوص اشاعه نظامهاي حكومتي غربي مبتني بر انتخابات و نمايندگي حداقل از
نظر فكري بود. و باز اصل كلي به انتخاب نظامهاي پارلماني مورد نظر بريتانيا يا
نظامهاي رياستي مورد نظر فرانسه مربوط ميشد. نكته مورد نظر ما اين است كه در اين
دوره، مديريت صرفاً به معناي محدود اداره كارآمد و مؤثر فرايند سياستگذاري تلقي
نميشد بلكه به معناي پاسخگويي و نمايندگي يعني محصول سياست نيز قلمداد ميشد.
در
دوره سوم يعني دوره بلافاصله پس از استعمارزدايي از اواخر دهه 1950 تا اوايل دهه
1970، "شكست سياست" و ناتواني در ارائه يك نظريه كلان درباره نوسازي
باعث شد كه در برداشتهاي موجود از مديريت فراسرزميني يك بار ديگر عناصر سياسي
مديريت(پاسخگويي و نمايندگي) كمرنگ شده و گرايشي به سوي ايجاد يك علم سياستگذاري
عمومي به وجود آيد. ولي اين بار نظريههاي اقتصادي، عقلگرا و انتخاب محور درباره
سياستگذاري عمومي بيش از نظريههاي كلان جامعه شناختي از نوع نظريههاي طرفداران
ماكس وبر نقش داشتند.
تفاوت
اصلي رويكرد اقتصادي و مديريتگرا و رويكرد جامعه شناختي به نوسازي اين بود كه
اولي روي دروندادها و دومي روي بروندادها تكيه ميكرد. مهمتر اينكه، رويكردهاي
جديد به نظم و ثبات بيش از تغيير و دگرگوني بها ميدادند. براي انديشمندان مهم،
آنچه بيشترين اهميت را داشت، ميزان توانايي حكومت در اتخاذ و اجراي سياستها بود و
نه شكل حكومت يا خصلت نمايندگي و سطح پاسخگويي آن. اگر سياستگذاري كارآمد مستلزم
سركوب خودسرانه سياست بود، اين كار روا بود. ابزارگرايي فن سالارانه كه در
نظامهاي دموكراتيك توسعه يافته اغلب يك خطر تلقي ميشد، در جوامع در حال توسعه يكي
از محاسن مديريت و حكومت قلمداد ميشد. اين امر به ويژه درمورد رابطه آنها با
اقتصاد جهاني شاهد تحولاتي سريع در عناصر اصلي جهاني شدن ( آزادسازي تجاري، مقررات
زدايي مالي و خصوصي سازي) صدق ميكرد.
اين
سه روند – سلطه تحليل اقتصادي، تكيه بر نظم سياسي به معناي فقدان كشمكش به هر
نحوي، و تأكيد بر بروندادها به جاي دروندادهاي فرايند سياستگذاري- مشخصه دوره
بلافاصله پس از استعمارزدايي را تشكيل ميدادند كه در دوره چهارم تعديل و متحول
شدند.
نظريههاي مديريت فراسرزميني در دو قرن 20 و 21 :
يك تاريخچه مختصر
|
|
دوره |
شالوده نظري |
جايگاه سياست |
|
1 |
عصر استعمار |
·
مديريت عمومي ·
حكومت ديوانسالارانه (
مستقيم/ غير مستقيم) |
حذف |
|
2 |
استعمارزدايي |
·
نظريه نوسازي ·
برداشت اجتماعي-سياسيوبري از اقتدار و دگرگوني |
جذب |
|
3 |
عصربلافاصله پسازاستعمارزدايي |
·
چرخش ازنظريه نوسازيبهسوي
اقتصاد سياسي جديد(سياست گذاري عمومي) ·
نظريههاي عقلگرا درباره انتخاب عمومي |
حذف |
|
4 |
جهانيشدن: مرحله اول |
·
برداشت مبتني بر اجماع
واشنگتن درباره مديريت ·
چرخش از اقتصاد سياسيبهسوي
اقتصاد ·
صعود علمي اقتصاد |
حذف |
|
5 |
عصرحاضر: مرحله
دوم جهاني شدن |
·
گذر از برداشت مبتني بر اجماع
واشنگتن درباره مديريت ·
بازگشت نظريه تجويزي چرخش از اقتصاد به سوي اقتصاد سياسي |
بازگشت |